تبليغاتX
تولدت مبارک
تصمیم برای بهتر زندگی کردن یک تولد است پس تولد شما مبارک


تولدت مبارک










یعنی می خوای باور کنم؟!؟!؟!؟

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387 ساعت 18:38  توسط ساحل  | 



 به راحتی میشه در دفترچه تلفن کسی جایی پیدا کرد ولی به سختی می شه در قلب او جایی پیدا

کرد.


به راحتی میشه در مورد اشتباهات دیگران قضاوت کرد ولی به سختی می شه اشتباهات خود را پیدا

کرد.

""""""به راحتی میشه بدون فکر کردن حرف زد ولی به سختی می شه زبان را کنترل کرد.""""""

به راحتی میشه کسی را که دوستش داریم از خود برنجانیم ولی به سختی می شه این رنجش را

جبران کنیم.

به راحتی میشه کسی را بخشید ولی به سختی می شه از کسی تقاضای بخشش کرد.

به راحتی میشه قانون را تصویب کرد ولی به سختی می شه به آن ها عمل کرد.

به راحتی میشه به رویاها فکر کرد ولی به سختی می شه برای بدست آوردن یک رویا جنگید.

به راحتی میشه هر روز از زندگی لذت برد ولی به سختی می شه به زندگی ارزش واقعی داد.

به راحتی میشه به کسی قول داد ولی به سختی می شه به آن قول عمل کرد

به راحتی میشه دوست داشتن را بر زبان آورد ولی به سختی می شه آنرا نشان داد!!!!!!!!

به راحتی میشه اشتباه کرد ولی به سختی می شه از آن اشتباه درس گرفت.

به راحتی میشه گرفت ولی به سختی می شه بخشش کرد.

به راحتی میشه یک دوستی را با حرف حفظ کرد ولی به سختی می شه به آن معنا بخشید.



و در آخر:


                       

            به راحتی میشه این متن را خوند ولی به سختی می شه به آن عمل کرد...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387 ساعت 8:37  توسط امیر   | 


+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387 ساعت 20:52  توسط یلدا  | 


آینه منو برداشت... شروع کرد بهم نگاه کردن... دستی به موهاش کشید... یقشو درست کرد... دهنشو کش داد تا دندوناشو ببینه... گرد و خاک های فرضی رو شونه هاشو تکون داد... صداشو صاف کرد...کلشو آورد جلوم ...برام شکلک درآورد... منم براش شکلک درآوردم ...خندید... منم خندیدم... یهو خندش وایستاد.... میخواستم ببینم برا چی دیگه نمیخنده منم دیگه ساکت شدم...

 

               اومد بره... گفتم آینه باهام قهری...؟ سرشو انداخت پایین ولی هیچی نگفت... سرشو گرفتم بالا زل زدم تو چشاش... بهش گفتم چقدر چشات قشنگه آبی آبی مثه دریا... اشک تو چشاش جمع شد ولی بازم هیچی نگفت ...بهش گفتم دیگه دوسم نداری ...دوباره سرشو انداخت پایین ...گفت قلب تو سیاهه... گفتم خودت چی قلب تو سیاه نیست ...؟دستشو از دستم جدا کرد ...اما آینه نیفتاد...اما نشکست ...

 

           بهم گفت پشت سرتو ببین ...نگاه کردم ...خودم بودم ...ولی کوچیک شده بودم... کوچیک کوچیک ...انگار هنوز مدرسه نمیرفتم... سفید سفید ...مثه نور...نزدیکش شدم ...نزدیک و نزدیک تر... اینقدرکه دیگه منم شدم مثه اون... کوچیک کوچیک... سفید سفید... آینه افتاد... این بار شکست... نیم خیز نشستم...تو آینه پر از ترک خودمو دیدم که خرد شده بودم... آینه گفت دوست دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 ساعت 8:5  توسط امیر   | 


 

چه ساده بودم من ...این روزها پر از سکوتم ، اما سکوتم پر از حرف است .حرفهایی که جز با زبان سکوت و نگاه نمیتوانم بگویم.
اگر تمام کلمات دنیا راهم برایت بنویسم باز هم مرا نمیفهمی...چون ندیدی چشمهایم چقدر مات شده این روزها ... به روی گریه نمیآورم که شب است ...چقدر حماقت میخواهد که آدمی نا امید شود ...
چه ساده بودم من ...فکر میکردم آنقدر بزرگ شده ام که گریه را از یاد برده ام ،فکر میکردم آنقدر سخت شده ام که هیچ زمین خوردنی نمیتواند مرا بشکند، فکر میکردم به هرچه حرف تلخ و نگاه نادرست و طعنه ی تاریک آنقدر عادت کرده ام که میتوانم لبخندی از سر بی قیدی بزنم و در دل بگویم "این نیز بگذرد "
فکر میکردم احمقانه ترین کار دنیا انصراف دادن از ادامه ی راه زندگی است .
فکر میکردم هیچ بن بستی نمیتواند مرا از ادامه ی راه منصرف کند و هیچ گاه، هیچ گاه از ادامه دادن انصراف نخواهم داد .فکر میکردم اگر به بن بست بخورم از بیراهه میروم ...اما میروم ،فکر میکردم آنقدر قوی شده ام که کوله بارم را زمین نگذارم و اگر لازم شد کوله ی مسافر خسته ای را نیز بر دوش گیرم .
فهمیدم آنقدر دلم کودک است که میتوانم یک شبِ سیاه را تا صبح گریه کنم .
فهمیدم یک شبه آنقدر کودک شدم که با هر حرف نادرستی بغض میکنم و روزها شکسته میمانم.
فهمیدم انصراف از ادامه ی زندگی احمقانه ترین کار دنیا نیست ...من هم ممکن است از ادامه انصراف دهم .
فهمیدم زودتر از حد انتظارم خسته میشوم ...آنقدر خسته که زانوانم خم میشود و به زمین میخورم.
شبی آرزو کردم همه چیز تمام شود،به هر قیمتی...میفهمی؟! هرقیمتی ...اما انصراف هم جسارت میخواست که من نداشتم...پس ماندم و تنها آرزو کردم که شب بخوابم و صبح زود ...
اصلا چه ربطی میان نوشتن های من و بودن های تو هست که از نبودنت مینویسم ؟
وقتی دستانت در حسرت دستانیست که فاصله اش تا تو سه نقطه است از همیشه تنها تری. میدانی نوش دارو بعد مرگ سهراب یعنی چه؟ یعنی دل میگیرد و تو نیستی ...یعنی دل من پر از حرف است و حرفها آنقدر همانجا میمانند که در من حل میشوند ...یعنی صدای تو که می آید تنها حال غریبه ای را میپرسم که آن طرف خط نشسته ونمیداند این طرف همه ی لبخند ها زورکی است ...

 قصد رفتن هم ندارم ...از فرار خسته ام بگذار هرکه میخواهد بیاید، هر که میخواهد برود ...وهیچگاه نفهمد چشمی تر شد .

خودم بریده بودم ...خودم دوخته بودم و حالا ذره ذره میشکافم آن پیراهن آبی را که به رنگ رویا دوخته بودم و به تن باور هایم کرده بودم...سرد است...ذهن من،قلب تو ...نه اینکه شکسته باشم ..نه!!

راه میروم و فکر میکنم ...فکر میکنم و شخم میزنم زمین مرده ی ذهنم را ...تکه تکه های دیروز را از زیر خروارها خاطره بیرون میکشم ... هرچقدر این کتاب را زیر و رو کنم داستان دیگری از لابلای کلماتش بیرون نخواهد ریخت ...باورش میکنم! باید فصلی نو را شروع کنم ...اما نمیتوانم!!!
نبودن هایت را هم نشمردم … دارد حکایت دل و دیده باورم میشود ...
کجای این روزهای پر از سکوتی؟ چه میکنی؟ نشسته ای و به چشمهایی که بیقرارت کرد فکر میکنی یا همان باریکه راهی را که از دلت به دلم کشیده بودی را هم بسته ای ؟
میدانی …نشسته ام و به اینجا فکر میکنم…به اینجایی که آدم تنهاست یا شاید به آدمی که اینجا تنهاست" اگر آدم باشد "
همه میگویند تنهایی ام از جنس تنهایی آدم نیست" من از دل سپردگان هیچ مکتبی نیستم ...و خوب میدانم این آدم را ویران میکند
روزهای دلتنگ و کش داریست ...
میتوانم لحظه لحظه ی بودنم را در نبودنهای طولانیت تباه کنم ... میدانم ..میدانم ...دست دلم رو شده ..اما سخت است به باختن اعتراف کنم...باور کن نگاه کردن به چشمهای شکسته ی بازنده سخت است چه برسد به این که آن بازنده خودت باشی و دیوارها همه آینه! فکرم این روزها به هرجا میرود ...
من حساب و کتاب نمیدانم ...نمیخواهم نبودن هایت را بشمارم ...تنها میخواهم بگذرند و من نفهمم ...و آنقدر گمت کنم که تا خودت نخواهی هیچگاه پیدایت نکنم ..اما مگر میشود با این همه ردپا گمت کرد؟!
نگاهت چه رنج عظیمی است، وقتی به یادم می آورد که چه چیزهای فراوانی را هنوز به تو نگفته ام...
گاهی با سی و دو حرف و حتی فریادی که تا عرش میرود کسی حرفت را نمیفهمد، اصلا نمیشنود و گاهی...
چه ساده بودم من ...این روزها پر از سکوتم ، اما سکوتم پر از حرف است .حرفهایی که جز با زبان سکوت و نگاه نمیتوانم بگویم. روزهای دلتنگ و کش داریست ...بهتره بگم شبهای دلتنگ یا باز بهتر اینکه شبهای خط خطی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 ساعت 1:22  توسط یلدا  | 


+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 ساعت 20:44  توسط یلدا  | 


                        شاید آنروز که سهراب نوشت

                     

                      تا شقایق هست زندگی باید کرد

                   

                      خبر از دل پر درد گل یاس نداشت

                 

                  باید این جور نوشت هرگلی هم باشی

                 

                        چه شقایق چه گل پیچک و یاس

                                 

                                زندگی اجبار است

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 ساعت 15:38  توسط امیر   | 


 

اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست
به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم
مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد
مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم
بگو معنی تمرین چیست ؟
بریدن از چه چیز را تمرین کنم ؟
بریدن از خودم را ؟
مگر همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تن منی ..
از من نپرس که اشکهایم را برای چه به پروانه ها هدیه می دهم
همه می دانند که دوری تو روحم را می آزارد
تو خود پروانه ها را به من سپردی که میهمان لحظه های بی کسی ام باشند
نگاهت را از چشمم برندار مرا از من نگیر ...
هوای سرد اینجا رو دوست ندارم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387 ساعت 13:6  توسط یلدا  | 


 

خوشبختی را دیروز به حراج گذاشتند

حیف من زاده ی امروزم

خدایا جهنمت فرداست

من چرا امروز می سوزم

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387 ساعت 10:54  توسط یلدا  | 


 

نگاه كن تا دير نشده است

صبر من اندازه دريا نيست

به قيامت سوگند و به تنهايي خويش

زير لحظه بودن فقط تو را مي بينم

گو ش كن برايت خواهم نوشت

آري من تو را تنها ترم

عاشقي شيوه ماندن و رفتن نيست

زير باران بهاري برايت از اشكهايم نوشتم

كاش چشمانت را نمي ديدم

مگر از تو گفتن جرم است

حسابي از تو برايش آواز خواندم

ولي هرگز به صدايم گوش نكرد

خوب برايت سرودي جديد نوشتم باید بخوانيش و به ابتداي بودن من برسي

سزاوار نيست كه برايم هر گز از خودت جمله اي نگفتي

دوري تو برايم فايده اي نداشت جز خرد شدن من

من برايت آواز كردم تمام زندگيم را

اسمت را بر تك تك گلبرگهاي وحشي نوشتم

چه بچگانه عاشق تو شدم

ولي باز آسمان آبي بود

خيس كن و از ابتدا بنويس

آري چشمانت را خيس كن و از من بنويس

تا انتهاي عشق با تو خواهم آمد

اگر و فقط اگر يك بار

آري فقط يك بار ديگر می گویم

سرزميني دارم زير فرياد ميم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 ساعت 17:58  توسط یلدا  | 


اي بانو!

        بيا حواسمان را پرت كنيم...

                                                    مال هر كس دورتر افتاد،

                                                                                           عاشق تر است....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 21:56  توسط ساحل  | 


 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 ساعت 9:47  توسط ساحل  | 


 

به پایان روزگار یلدایی خویش نزدیکم !
امشب به قدر همه ی آسمانهای بدون مهتاب تاریکم...!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 ساعت 20:19  توسط یلدا  | 


باز امشب ای ستاره ی تابان نیامدی

            باز ای سپیده ی شب هجران نیامدی

شمعم شکفته بود که خندد به روی تو

            افسوس ای شکوفه ی خندان نیامدی

زندانی تو بودم و مهتاب من ، چرا

                        باز امشب از دریچه ی زندان نیامدی ؟

 با ما سر چه داشتی ای تیره شب که باز

                                 چون سرگذشت عشق به پایان نیامدی

 دیوان حافظی تو و دیوانه ی تو من

                        امّا پری به دیدن دیوان نیامدی

گیتی متاع چون منش آید گران به دست

                         امّا تو هم به دست من ارزان نیامدی

صبرم ندیده ای که چه زورق شکسته ایست

                   ای تخته ام سپرده به طوفان نیامدی

 در طبع شهریار خزان شد بهار عشق

                  زیرا تو خرمن گل و ریحان نیامدی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 19:45  توسط یلدا  | 


گفتند : چهل شب حياط خانه ات را اب و جارو کن . شب چهلمين ؛ خضر(ع) خواهد امد. چهل سال خانه ام را رُفتم و روبيدم و خضر(ع) نيامد. زيرا فراموش کرده بودم حياط خلوت دلم را جارو کنم.

 

گفتند: چله نشيني کن. چهل شب خودت باش وخدا و خلوت. شب چهلمين بربام آسمان خواهي رفت. ومن چهل سال از چله ي بزرگ زمستان تا چله ي کوچک تابستان را به چله نشستم . اما هرگز بلندي رابوي نبردم . زيرا از ياد برده بودم که خودم را به چهلستون دنيا زنجير کرده ام .

 

گفتند : دلت پرنيان بهشتي است . خدا عشق را درآن پيچيده است . پرنيان دلت را واکن تا بوي بهشت در زمين پراکنده شود . چنين کردم ؛ بوي نفرت عالم را گرفت . وتازه دانستم بي ان که با خبر باشم ؛ شيطان از دلم چهل تکه اي براي خودش دوخته است .

 

به اينجا که مي رسم ؛نااميد ميشوم؛ آنقدر که مي خواهم همه ي سرازيري جهنم را يکريز بدوم. اما فرشته اي دستم را مي گيرد و مي گويد : هنوزفرصت هست ؛ به اسمان نگاه کن. خدا چلچراغي از اسمان اويخته است که هر چراغش دلي است. دلت را روشن کن . تا چلچراغ خدا را بيفروزي. فرشته شمعي به من مي دهد و مي رود .

 

 

 

راستي امشب به آسمان نگاه کن ؛ ببين چقدر دل در چلچراغ خدا روشن است
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 7:35  توسط امیر   |